غزل شمارهٔ ۳۰۵
سه شنبه 6 بهمن 1394 7:04 PMگرد ماه از مشک خرمن میزنی
واتش اندر خرمن من میزنی
پردهٔ شب را بدین دوری چرا
بر فراز روز روشن میزنی
من ز سودای تو بر سر میزنم
تو نشسته فارغ و تن میزنی
ای ببردستی بطراری ز من
من ندانستم که این فن میزنی
آستین بشکردهای بر کشتنم
طبل خود در زیر دامن میزنی
تیر مژگان را بگو آهستهتر
کو نه اندر روی دشمن میزنی
بوسهای من بر کف پایت دهم
مدتی آن بر سر من میزنی