غزل شمارهٔ ۱۴۲
سه شنبه 6 بهمن 1394 6:49 PMآب جمال جمله به جوی تو میرود
خورشید در جنیبت روی تو میرود
ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش
دل در رکاب روی نکوی تو میرود
هر روز هست بر سر کوی اجل دو عید
دردا از آنکه بر سر کوی تو میرود
هر دم هزار خرمن جان بیش میبرد
بادی که در حمایت بوی تو میرود
جان خواهیم به بوسه و باز ایستی ز قول
چون کاین مضایقت همه سوی تو میرود
در خاک مینجویم جور زمانه را
با آنکه در زمانه ز خوی تو میرود
رنگی نماند انوری اندر رکوی وصل
وین رنگ هم ز جنس رکوی تو میرود