غزل شمارهٔ ۱۲۲
سه شنبه 6 بهمن 1394 6:48 PMهرکرا عشقت به هم برمیزند
عاقبت چون حلقه بر در میزند
طالعی داری که از دست غمت
هرکرا دستیست بر سر میزند
در هوای تو ملک پر بفکند
اینچنین کت حسن بر در میزند
من کیم کز عشق تو بر سر زنم
بر سر از عشق تو سنجر میزند
عشق را در سر مکن جور و جفا
عشق با ما خود برابر میزند
رای وصلت خواستم زو هجر گفت
این حریف این نقش کمتر میزند
درد هجرانت گرم اشکی دهد
عشق صدبارم به سر بر میزند
این نه بس کز عیش تلخ من لبت
خندهٔ شیرین چو شکر میزند
تیر غمزهت را بگو آهستهتر
گرنه اندر روی کافر میزند
تو نشسته فارغ اندر گوشهای
وین دعاگو حلقه بر در میزند
عاشقی هرگز مباد اندر جهان
عاشقی با کافری بر میزند
از تو خوبی چون سخن از انوری
هر زمانی لاف دیگر میزند