عشق شور انگیز بی پروای شهر

شعلهٔ او میرد از غوغای شهر

خلوتی جوید بدشت و کوهسار

یا لب دریای ناپیدا کنار

من که در یاران ندیدم محرمی

بر لب دریا بیاسودم دمی

بحر و هنگام غروب آفتاب

نیلگون آب از شفق لعل مذاب

کور را ذوق نظر بخشد غروب

شام را رنگ سحر بخشد غروب

با دل خود گفتگوها داشتم

آرزوها جستجوها داشتم

آنی و از جاودانی بی نصیب

زنده و از زندگانی بی نصیب

تشنه و دور از کنار چشمه سار

می سرودم این غزل بی اختیار

غزل