زنگ زدم به دوست بزرگواری برای خداحافظی و طلب حلالیت.

گفتم عازم کربلا هستم گفت من هم عازم زیارتم.

گفتم کجا بسلامتی؟ گفت همان نزدیکیها.

فکرش را نمی کردم اعزامش کنند سوریه، ولی پیام رمزش همین را می گفت.

گذشت تا حدود سی چهل روز بعدش که دوستی زنگ زد و گفت الان پیش فلانی ام. سوریه بوده و مجروح شده، آمده ام عیادتش!

گوشی را داد به آن بزرگوار، گفتم حاجی چه حال؟ چه خبر؟ کجات زخمی شده؟ گفت تیر خورده به پهلوی راستم. توی خونه خوابیده ام و نمی تونم برم بیرون. گفتم کی بیام دیدنت؟ گفت هر وقت خواستی زنگ بزن و بیا.

 

خودش را به میدان نبرد رساند و نشان جانبازی گرفت، وقتی همه خواب بودیم!