زمستان رفت و بهار آمد. 
و این یعنی غم ها هم می روند عاقبت . 
رنجها هم دود می شوند از دودکش دل
و از کلبه ی جان می روند سوی آسمان عاقبت .  
 
خدای مهربان آنها را دسته دسته می کند 
و برای هر یک، مشتی  گل و شکوفه و یاس می ریزد بر سر و رویمان.  
پاداش صبوری، پاداش دوست داشتن های پر رنج، پاداش گذشتن ها ...
 ناگهان سراسر وجودمان را یک شادی عجیب، 
یک شادی مبهم و مرموز فرا می گیرد.
نمی دانیم  از کجا آغاز شد و چگونه آغاز شد 
و چطور سراسر وجودمان را گرما بخشید.  
یک حالیست بس  غریب ...