عشق را آموختم از بلبلی
چون بدیدم رسم عشقش با گلی
 
پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز
 
خار گل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش
 
چون نسیم عشق بر گل می وزید
آشیانی در کنارش برگزید
 
غرق شد در عشق بازی باگلش
گل شد او را صاحب جان و دلش
 
اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت
 
صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانی را ندید
 
دست بی رحمی گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دلغصه مرد..🍂