انسان شادمان قادر نيست كاري نادرست انجام دهد- 
نه در مورد خودش نه در مورد ديگران.
 در او توانايي انجام كارهاي نادرست اصلا وجود ندارد. 
 
اما انسان غمگين، ناگزير از انجام كارهاي نادرست است. 
او ممكن است گمان كند در حال انجام كارهاي خوب است 
اما هرگز نخواهد توانست كارهاي خوب انجام دهد. 
اگرچه او قصد انجام كارهاي خوب را دارد نتيجه، 
هيچگاه خوب از آب در نخواهد آمد. 
ممكن است گمان كند به مردم عشق مي ورزد 
اما او در لباس عشق بر مردم سوار مي شود. 
ممكن است گمان كند خدمتگزاري بزرگ براي مردم است 
اما او سياست پيشه اي بيش نيست. 
به بهانه خدمتگزاري قصد سوار شدن بر مردم را خواهد داشت. 
انسان غمگين از انجام كارهاي خوب ناتوان است. 
 
از اين رو مي توان پرهيزگاري را تنها يك چيز دانست: 
شادماني ...
و گناه را مي توان تنها يك چيز دانست: 
غمگيني ...
غمگيني گناه است و شادماني، پرهيزگاري. 
تنها پيام من به رهروان اين است: 
خندان باشيد.   شادمان باشيد.   به رقص درآييد.
به آواز درآييد    تا آنگاه هركاري انجام مي دهيد درست باشد.