چه قَدَر گریه کنم در وسط نافله ها

چه قَدَر ناله زنم٬ مُردم از این فاصله ها
 
جگرم سوخته٬ دل سوخته٬ ارباب ولی..

لب فرو بسته ام و دم نزدم از گله ها
 
این همه بی سروسامانی و آواره شدن.!

وقت آن نیست به پایان برسد غائله ها
   
اربعین می رسد و بار سفرها بسته است

گوشه گوشه همه جا پُر شده از ولوله ها
 
دسته دسته همه رفتند حرم٬ واویلا..
 
من عاشق شده جامانده ام  از قافله ها
   
عشق هر مرحله اش خون جگر خوردن بود
 
کی رها می شوم از سختی این مرحله ها
 

دردسردار شده کرب و بلا رفتنم.. آه..
 
که کم آورده ام و آمده سر، حوصله ها
 

تو که بخشیده ای انگشتر خود با انگشت
 
به مهاجر بده یک برگ برات از صله ها

محمدبنواری