نارنجك
سه شنبه 5 آبان 1394 11:27 AMنارنجك
دست هایش یخ زده بود. می خواست ضامن نارنجك را بكشد. نمی شد. گفتم «بده من، درستش می كنم.»
فرماندهمان داد زد «چی كار می كنی؟... این جا بندازی كه همه مون لو می ریم.»
نارنجك را توی دستم نگه داشته بودم، همین طور نگاهش می كردم.
-آخه... ضامنشو كشیده م...
پرید از دستم گرفت. فرو كرد توی گِل. پایش را هم گذاشت رویش... خبری نشد.
فاطمه غفاری، یادگاران، ج 9