خاطرات حاج آقا 2 - حاج آقا در کهریزک !؟
دوشنبه 6 دی 1389 9:47 AM تردید داشتم این پیشنهاد را قبول کنم یا نه؟! تجربه جدیدی بود! به هر شکلی بود بعد تلفن های زیاد مسئول محترم مربوطه با تردیدقبول کردم!
هفته ایی 3 ساعت باید زندان دستگرد اصفهان به یکی از بندها برای مشاوره می رفتم .
روز اول بود، تا به حال توفیق زندان رفتن نصیبم نشده بود! انشاالله خدا زندان را قسمت همه آرزومندان کند
مخصوصا قسمت شما که داری این پست رامی خوانی(تا تو باشی دیگه این همه منتظر خاطرات حاج اقا نشوی
در اصلی زندان که باز می شود و وارد می شوی مفهوم قفس را درک می کنی
درها یکی یکی بازوبسته می شد و من بیشتر دچار استرس وگاهی تردید می گشتم .
وارد بند که شدم یکی بلند صدا زد: از جلو نظام!
از قبل زندانی ها را درراهرو بند منظم کرده بودند تا مثلا جلو حاج آقا احترام بگذارند ما را تحویل بگیرید. ( بقول برو بچ برای من نوشابه باز کنند
به این فکر کردم که من برای مشاوره اومدم. غلومیش اینکه من برای رفاقت اومدم نه برای کلاس گذاشتن!
پشت میکروفن که رفتم بدون مقدمه موتور خودم را گذاشتم پایین و گفتم:
((ببنیدرفقا من نه قاضی هستم نه دادستان که بتوانم پدر کسی را در بیارم
جلسه تمام شد مسئول بند گوشه ایی دور از من با چند نفر صحبت می کرد. چند نفر از زندانی ها دور من جمع شده بودند که یک زندانی که خیلی درشت اندام بود بقیه و کنار زد وجلو آمد و گفت: ((حاج آقا من دلم از شما آخوند ها خیلی پر است
گفتم: ((بگو!
ون تعارف گفت: ((
بعداز این که خوب حرفهای زشتش را به من زد یک نفس عمیق کشید و گفت :((آخی راحت شدما! دستت درد نکند حاج اقا یک نفس راحت کشیدم))
از آن روز به بعد این اقا شد رفیق جون جونی
تصور کنید مثل کسانی که یک محافظ گردن کلفت همرشان دارند،
برای آزادی همه زندانی ها مخصوصا زندانی نفس صلوات
چو خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
و چه خوشتر آنکه که مرغی زقفس پریده باشد