روزی واسه تعمیرکفش به کفاشی رفته بودم کفاش گفت بایستی واسه دوخت کفش یک روزدرکفاشی بماندمن هم قبول کردم بجاش یه دمپایی داده بودازآنجاییکه حواسم پرت بودکفاش هم دولنگه مختلفه دمپایی به من داده بوددرخیابون که داشتم می رفتم ناگهای متوجه شدم که دمپایی هالنگه به لنگه ست بایک شرمندگی وخجالتی به کفاشی برگشتم.خخخخخ