دو تا گنجشک بودن...

یکی داخل اتاق یکی بیرون پشت شیشه

گنجشک کوچولو از پشت شيشه گفت: 

من *هميشه* باهات ميمونم قول ميدم و گنجشک توي اتاق فقط نگاش کرد! 

گنجشک کوچولو گفت: من واقعاً *عاشقتم* اما گنجشک توي اتاق باز هم فقط نگاش کرد! 

امروز ديدم گنجشک کوچولو پشت شيشه ي اتاقم يخ زده!

اون *هيچ وقت* نفهميد... 

گنجشک توي اتاقم *چوبي* بود! 

"حکايت بعضي از ماهاست..." 

خودمونو نابود ميکنيم واسه *آدماي چوبي!

کسانی که نه ما را می بینند و نه صدامونو ميشنون...