یه سال ننم رفته بود مکه. منو بابام خونه تنها بودیم. کل دیالوگی که برقرار میکردیم از دو جمله فراتر نمی‌رفت:
صبح: - بابا چای میخوری؟
- آره
شب: - بابا چای میخوری؟
- نه



اگه ننم دیرتر میومد قدرت تکلمم رو از دست میدادم