كاملا واضح است كه پيروزي از آن عشق است، هرچند عاشق به تيغ جور، در خون خود بغلتد، اما در باطن هم او چيره و غالب است.

نماز عشق با وضوي خون

كائنات به جنبش در آمده بود، خورشيد رنگ خون گرفته بود، زمان به لحظه‌هاي توقف خود نزديك مي‌شد و زمين شرمسار از آن همه زشتي و پليدي كه بر بال خود به‌ بار آورده است. اينك پيشواي شهيدان، يكه و تنها، آخرين سطور درس‌نامه عشق و عرفانش را مي‌نگاشت. ديگر گردنه‌اي نبود تا وصال معشوق را به تأخير بيندازد و تعلقي نداشت تا بر پاي شوقش زنجير شود، هرچه بود خدا بود و بس.

سرمستان باده شقاوت نيز هر چه از پليدي و پستي در توان داشتند به عرصه كارزار آوردند، تير، نيزه، سنگ، ناسزاه، هلهله و پايكوبي، سر دادن نغمه شوم پيروزي و سرانجام محاصره ولي حق. رقت‌بارترين صحنه حيات انسان در حال شكل‌گيري بود. كسي نديده وحتي نشنيده است كه جماعتي با پيشواي مشفق و دلسوز خويش از سلاله پيامبري كه خود را پيرو او مي‌دانند اينگونه رفتار كرده باشند.

ديري نپائيد كه نشانه‌هاي وصال محبوب در وجود سر حلقه عاشقان هويدا شد، امام(ع)خود را در دروازه فناي حضرت حق مي‌ديد.

از ميان رفت آن مني وآن‌تويــي

شد يكي مقصود و بيرون شد دويي

آشكار شدن نشانه هاي وصال معشوق، چنان شوري در وجود امام(ع) بپا ساخت كه براي سجده‌اي خونين بي‌اختيار از فراز زين به زمين افتاد و با وضوي خون پرستشي از نوع نماز عشق آغاز كرد.

از سر زيـن بر زمـيـن آمـد فـراز

وز دل و جان برد بر جانان نـماز

با وضويي از دل وجان شسته دست

چار تكبيري بزد بر هر چه هست

گشته پر گل ساجدي عمامه‌اش

غرقه اندر خون، نمازي جامه‌اش

بر فقيه از آن ركوع و آن سـجود

گفت اسـرار نزول و هـم صعـود

سرمستان باده شقاوت بر اين نماز عاشقانه نيز ترحم نداشتند و مستانه براي آشاميدن خون خدا، گوي سبقت ربودند.

تير بر بالاي تير بي‌دريغ

نيزه بعد از نيزه تيغ از بعد تيغ

اينك سرور عاشقان در پايان نماز عشق به راز و نياز با معشوق پرداخته و به اين توفيق وصال كه از لطف و رحمت بيكران معبود يگانه نصيبش گرديده، خدا را سپاس مي‌گويد. گويا ندايي از عرش برين برخاسته و اينگونه وصال حسين(ع) را تبريك مي‌گويد: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي»

قصه كوته، شمر ذي‌الجوشن رسيد

گفتگو را آتش خرمن رسيد

زآستين غيرت برون آورد دست

صفحه را شست و قلم را سر شكست

ديگر از ساقي نشان باقي نماند

زآنكه آن ميخواره جز ساقي نبود

خود به معني باده بود و جام بود

گر به صورت رند دردآشام بود

شد تهي بزم از مني و از تويي

اتحاد آمد، به يك سو شد دويي