راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
روز عملّيات‌فرا رسيد. پس‌از توجيه‌نيروهاي‌گردان‌سيدالشهدا و ذوالفقارتوسط‌شهيد بزرگوار حاج‌عبداللّه‌عرب‌نجفي‌، پياده‌به‌راه‌افتاديم‌.
از ميان‌صخره‌ها، دره‌ها، كوهها و ارتفاعات‌زيادي‌بالا و پائين‌مي‌رفتيم‌. سه‌روز بود كه‌بدون‌وقفه‌، پياده‌در ميان‌كوهها و صخره‌ها راه‌مي‌رفتيم‌.
قرار بر اين‌بود كه‌دشمن‌را دور بزنيم‌و خط‌شكن‌باشيم‌. به‌ستون‌يك‌درحركت‌بوديم‌. از اين‌پياده‌روي‌طولاني‌، حسابي‌كلافه‌و عصباني‌شده‌بودم‌. رمق‌راه‌رفتن‌نداشتم‌. روز دوم‌كه‌به‌ستون‌استراحت‌داده‌شد، حتي‌از جيره‌غذايم‌نخوردم‌. از خستگي‌در پناه‌تخته‌سنگي‌خوابيدم‌.
در عالم‌خواب‌، صداي‌آشنايي‌به‌گوشم‌خورد. بيدار شدم‌. منصور بود معاون‌فرمانده‌دسته‌، با قد بلند و هيكل‌چهارشانه‌و ريش‌پرپشت‌و لباس‌خاكي‌بسيجي‌كه‌عجيب‌برازنده‌اش‌بود. انگار حالم‌را فهميده‌بود.
از منصور اصرار و از من‌انكار. عاقبت‌تسليم‌شدم‌و همه‌وسايل‌و كوله‌بارانفراديم‌را به‌منصور دادم‌تا حمل‌كند. بسيار شرمنده‌بودم‌كه‌در چنين‌وضعيتي‌زحمت‌منصور را چند برابر كرده‌ام‌.
قبل‌از شروع‌عملّيات‌، منصور با چهره‌ي‌خندان‌خودش‌را به‌من‌رساند.وسايلم‌را تحويلم‌داد. از او حلاليّت‌طلبيدم‌با بغضي‌در گلو كه‌در نهايت‌شكفت‌،همديگر را در آغوش‌گرفتيم‌.
بسياري‌از بچه‌ها او را شهيد مي‌دانستند و از او مي‌خواستند تا در آخرت‌آنهارا شفاعت‌كند. من‌هم‌از فرصت‌استفاده‌كردم‌و صميمانه‌با او درد دل‌ كردم‌.
در حاليكه‌در خط‌ّ مقدّم‌در حال‌پدافند بوديم‌، در پي‌منصور عبداللّهي‌بودم‌.برادر حسيني‌جايگزينش‌شده‌بود. برادر حسيني‌هم‌دست‌كمي‌از منصورنداشت‌. سيّد بارها به‌جبهه‌آمده‌بود و به‌چم‌و خم‌كارها آشنا بود. فقط‌گفت‌منصور مجروح‌شده‌است‌.
به‌شاهرود كه‌برگشتم‌، سراغ‌بچه‌هاي‌گردان‌را گرفتم‌. در سپاه‌بود كه‌فهميدم‌منصور عبداللهي‌شهيد شده‌است‌. اعتراض‌كردم‌كه‌چرا همان‌روز به‌من‌نگفته‌ايد؟
با دلي‌شكسته‌به‌مزار شهدا رفتم‌و با منصور عهد بستم‌كه‌بي‌وفايي‌نكنم‌وراهش‌را ادامه‌دهم‌در دل‌زمزمه‌مي‌كردم‌:
تپش‌قلبت‌را / هنگام‌اوج‌/ وقتي‌صفير گلوله‌مي‌آمد / حس‌كردم‌/ تو رفتي‌/ اقرار مي‌كنم‌، چقدر بي‌وفايم‌.