پاسخ به:......خاطرات مدرسه من ....
جمعه 11 اردیبهشت 1394 5:44 PMباسلام
تنها خاطره ای که هیچ وقت یادم نمیره باسه سال اول ابتدایی هستش اونموقع من به جای تلفظ ر تلفظ ی رو می گفتم مقلا به جای باران می گفتم بایان،یه روز خانم معلممون که اسم بنده خدارو یادم رفته هی اصرار کرده که بگو ر من هم هر کاری کردم نتونستم بعد از چند بار که نتونستم بگم دیدم در کلاس باز به خاطر همین سرم رو انداختم پایین و سریع از کلاس فرار کردم خانم معلممون هم من رو دنبال کرد و جلوی در خروجی ساختمان مدرسه من رو گرفت منم باسه فرار محکم به ساق معلمون لگد زدم و از دستش فرار کردم اما دوباره من رو گرفت چند بار سعی کردم چند بار با لگد با ساقش بزنم اما نشد و من رو بغل کرد و برد سر کلاس تا آخر کلاس روی نیمکت دراز کشیدم و به سقف نگاه می کردم و خانم معلم هم درسش رو می داد .
هی عجب دوره ای بود تا الان که دبیرستان با این اسم معلممون رو یادم رفته اما این خاطره هیچ وقت یادم نمی ره و یه دنیا مدیونشم