بچه بود ...
اونقدر برا اومدن به جبهه التماس کرد که کلافه شدم
کارش شده بود گریه و التماس!
آخر سر فرستادمش مخابرات تا بی سیم چی بشه ...

رفت آموزش دید و برگشت
اتفاقا شد بی سیم چی خودم...

... یه شب توی عملیات اتیش دشمن زیاد شد
همه پناه گرفتند و خوابیدند روی زمین،
یه لحظه این بچه رو دیدم که بی سیم روی دوشش نیست!!

فکر کردم از ترس پرتش کرده روی زمین
زدم توی سرش و گفتم: بی سیم کو بچه ؟!
با دست به زیر بدنش اشاره کرد،
دیدم بی سیم رو گذاشته زمین و رویش خوابیده ...

نگاهم کرد و گفت:
اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بی سیم رو بر میداره
ولی اگه بی سیم ترکش بخوره و از کار بیفته ، عملیات لنگ می مونه...

زبونم بند اومده بود از فکر بلندش!!
.
.
.
شادی روح شهدا صلوات