▼مرحله اول عملیات که تمام مـے شود، آزاد باش مـے دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عین یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توے این گرما. از راه نرسیده، مـے گوید«مـے خواین از مهمونتون پذیرایـے کنین؟» مـے گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چــے کارشون کنیم .»

چند دقیقه مــے نشیند.تحویلش نمــے گیریم،مــے رود. علــے که مــے آید تو ، عرق از سر و رویش مــے بارد. یک کمپوت مــے دهم دستش. مــے گویم «یه نفر اومده بود ، لاغر مردنــے . کمپوت مــے خواست بهش ندادیم. خیلــے پر رو بود. » مــے گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » مــے گویم « آره . همین» مــے گوید « خااااااک ! حاج حسین بود .» ►