مشک را که پــُر آب کــرد ، از خوشحالی حتــی حواسش نبــود ، 
دستانــش را قطع کرده انــد ! 
بعد از ریختــه شدن آب هم آنقدر ناراحت بــود که باز فرصت نــکرد
سراغی بگیــرد از بازوانــش ! 
فقط وقتـی امـام حسیــن علیه السلام آمد بــالای سرش
می خواست دست بــه سینــه سلام دهد که تازه فهمیــد
دستانش نیستنــد . . .♥•٠