راز ماندن
جمعه 17 بهمن 1393 9:49 PMراز ماندن
یک شعر عاشقانه نوشتم شاید تو دوباره بخوانی شاید که راز ماندن خود را در این دل گرفته بدانی
یک شعر عاشقانه نوشتم چسباندمش به سینه دیوار تصویر بی قرار زنی شد برکاغذ نوشته پدیدار....
در گودی دوچشم سیاهش طوفانی از هرای نهان بود در زیر برق تند نگاهش هم قصه نهفته عیان بود
لرزان گرفته بود به دستش یک دسته موی خیس بریده آمدو گفت:
سهم تو این است ای عاشق طمع نبریده
یک شعر عاشقانه نوشتم سوزاندمش به آتش دوری خاکسترش به باد سپردم در روزهای وهم و صبوری
بهتر که داستان من و تو در ذهن پر غبار نماند خوش تر که از حکایت این عمر خطی به روزگار نماند....