دماغی بود که بزرگ بود. دراز بود. چاق بود. دماغ نبود، چماق بود. رو صورت الاغ بود.

الاغ دماغش و دوست نداشت.

وقتی به دماغش نگاه می‏کرد دلش پر از غصه می‏شد و اشکش در می‏آمد.

آن وقت عرعر می‏کرد: عرعر، عرعر. خیلی عروعر می‏کرد.

گوش دماغ را کر می‏کرد. یک روز دماغ خسته شد و به الاغ گفت: «حالا که این طور است من هم قهر می‏کنم و می‏روم. «الاغ گفت: «خب قهر کن برو! عرعر! چه بهتر!»

 آن وقت دماغ از الاغ قهر کرد و رفت.

 الاغ بی‏دماغ شد،دماغ بی‏الاغ شد!

محمدرضا شمس

دوست خردسالان