خاطره خدمت 3
دوشنبه 22 دی 1393 3:26 PMیه روزی دژبانا یه سربازو که داشته بوده کنار فرماندهش میرفته برده بودن آرایشگاه سرشو با نمره 4 بزنن فرماندهشم اومده بود قرارگاه ،فرمانده قرارگاه داشت با فرمانده سرباز صحبت می کرد(فرمانده سرباز معترض بود به کار دژبانا و فرمانده قرارگاه می گفت باید موی سرباز کوتاه باشه و ...) که یهو من اومدم دفتر کلامو برداشتم (موهام به حدی بود که به یه طرف میشد شونه کرد) فرمانده سرباز تا منو دید گفت جناب سرهنگ سرباز خودتونه من موندم برم ،بمونم درجا ستوان (دفتردار) گفت کل عیدو اینجا بوده وقتی سرباز تو خوش می گذروند این کارای ما رو انجام میداد (راستم میگفت عیدو اونجا بودم) ولی کلی از فرمانده قرارگاه شرمنده شدم