او روزی با بذر یک گل

به دنیا آمد

با قرآن و آینه دوست شد

و تنها سهم او از زمین کوچ بود

گلها به چشمانش سوگند می خوردند و به دستش، آبـ ها

و همچنان قطره قطره میچکند بر مساحت نبودنش ...