پاسخ به:چند داستان درمورد حجاب
دوشنبه 8 دی 1393 8:49 AM
بلوز سفيد تميزوقشنگي با يك دامن سرخ تنش بود.جلوي آينه ايستاده بود وبا وسواس موهايش را
شانه مي كرد.گفتم ː<مزاحم شدم.جايي مي خواي بري...؟>
گفت ː<جايي كه نه اما...>حرفش را نصفه گذاشت.موهايش را بافت و پشت سرش انداخت.
همين طور كه با من حرف مي زد صورتش را آرايش كرد.مليح و زيبا شده بود.كم كم نگران شدم,
نكند مهمان دارد و من بي موقع مزاحمش شده ام.بين رفتن و ماندن مردد بودم كه بوي عطر خوشي
فضا را پر كرد.<يادته!اين عطررو خودت براي تولدم خريدي...>
وقتي حسابي مرتب و خوش بو شد.آمدوكنار من نشست تصميم گرفتم بروم.
گفتː<كجا؟من كه جايي نمي خوام برم,فقط ساعت 05ː12 دقيقه قرار دارم...>
بعد به ساعتش نگاهي انداخت.ساعت 05ː12 دقيقه بود.سجاده نماز را پهن مي كرد تازه فهميدم
با چه كسي قرار دارد... .
امام علي(ع)ːبهترين لباس,لباسي است كه تورا از خدا به خود مشغول نسازد.
