0

خاطرات خوش راسخونی

 
sayyed13737373
sayyed13737373
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1392 
تعداد پست ها : 6674
محل سکونت : گیلان

پاسخ به:خاطرات خوش راسخونی (امتیاز ویژه ویژه ویژه+جـــایــزه)
پنج شنبه 11 دی 1393  4:00 PM

جلسه هیئت ناظر موسسات فرهنگی و اعضای موسسه ای که توش دبیر هستم بود تو قم بعدش وسط جلساتم من وصل میشدم راسخون یعنی زیر میز با تبلت ،موقع کنفرانس دادن جلوم لب تاب راسخون باز بود،یه بار تو جلسه استاد و مسئول موسسه داشت صحبت می کرد آخر صحبتش برگشت گفت که مسائل تکمیلی رو دبیر موسسه براتون توضیح میده منم تو راسخون بودم و حواسم اصلا به جلسه نبود(آخه موضوعاتش تکراری بود) نگو دو بارصدام میکنه  و منم حواسم نبود یهو یکی از همکارای موسسه گفت سید حاجی با توه دو بار صدات کرده هیچی دیگه منم رنگم شد لبو و گفتم بله حاج آقا گفتش سید کجایی ؟گفتم تو سایت راسخون حاجیم بنده خدا هیچی نگفتش بعدش(من شخصا منتظر بودم از جلسه بگه برو بیرون) گفتش بیا بقیه موارد رو بگو و اگر پیشنهادی در مورد موضوع جلسه داری مطرح کن منم برای جبران کم حواسیم طرحی رو دادم(اغلب طرح هایی که میدم به لطف خداوند خوب هستند ولی این یدونه طرحم استانی شد) که حاجی خیلی خوش حال شد و اومد پیشونیم رو بوسید گفت اگر قرار باشه هر دفعه که تو جلسات میری راسخون این طور طرحی بدی از دفعات بعدی آزادی.

اون روز خیلی خوش گذشت.

 

یادمه یه بار دیگه رفته بودم قم برای جلسات بعد از جلسات شام رفتم خونه یکی از استادای قدیمیم که زیاد ازم بزرگتر نیستش ولی جز طلاب بسیار باسواد و بروز حوزه هستش و اونم گفت شب کار داری منم گفتم  نه فقط قراره برم اینترنت گفتش شامو بخور کارت دارم منم گفتم چشم 1 ساعت بعد از شام گفتش حاضر شو بریم کوه خضر منم گفتم چشم گفتش نگران نباش اون جا اینترنت بهت میدم بعدش ساعت 12 رسیدیم بالای کوه رفتیم تو نمازخونه  نشستیم یهو دیدم حاجی از کیفش لب تاب در آورد و با اینترنت گوشیش  وصل شد اینترنت و گفتش حالا چی چیکار داشتی با اینترنت که این همه واجب بودش منم گرفتم و وصل شدم راسخون  بعدش موقع پایین اومدن گفتش که این خیابون رو مستقیم بری میرسی جمکران خودت که میشناسی منم گفتم آره اومدیم پایین سوار ماشین شد و بهم گفت من یه کار مهم دارم با ماشین میرم جمکران توهم بیایی پیاده جمکران منتظرتم من بیچاره هم پیاده 1.30  ساعت شاید هم بیشتر راه رفتم نماز صبح حدود ساعت 4 بودش رسیدم جمکران دیدم حاجی تو حیات نشسته با لب تاب انگری برد بازی میکنه هیچی دیگه گفتش اینم کار مهم من بودش(البته وقتی دیده بود من دارم میرم طرف انگری برد بازی کرده بود بعدا متوجه شدم که داشته زیارت عاشورا رو میخونده و برای این که منو تنبیه کنه اون کارو کرده بودش).هیچ موقع یادم نمیره اون شب کلی خندیدیم .

تو اون 1.30 ساعت چقدر تو راه برام اتفاق افتاد .

من تقریبا خیلی کم پیش میاد بترسم از تاریکی اون شبم خیلی تاریک بودش تو راه هی داشتم برای خودم زمزمه میکردم که یهو یکی از پشت دستشو گذاشت رو کتفم منم کم مونده بودش تو افق محو بشم بعدش دیدم که یه روحانی سید هستش که اونم داره پیاده میره جمکران که با هم رفتیم و سنش بالا بود و دنیا دیده کلی برام داستان تعریف کرد خیلی خوب بودش متاسفانه موبایل نداشت و منم نتونستم ازش شمارشو بگیرم .

*هر وقت که سرت به درد آید    نالان شوی و سوی من آیی

چون درد سرت شفا بدادم    یاغی شوی و دگر نیایی*

*پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب    تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم*

تشکرات از این پست
hossein201273 nazaninfatemeh salma57 shayesteh2000 moradi92 f3080h517 omiddeymi1368 tachberdee khodaeem1 borkhar ali_kamali
دسترسی سریع به انجمن ها