ادب
پنج شنبه 27 آذر 1393 12:47 AM
امید مهدی نژاد شعری دارد که خیلی به کار روز شعر و ادب میآید هر چند حتی یک کلمه هم درباره شعر و ادب در این شعر چند نسخهای وجود ندارد، اما هر عاقلی میفهمد که این شعر اندر احوالات شاعری بیپول است که او خطاب به یک قلدر پر زور که میخواهد از شاعر بیچاره پولی به زور بگیرد، سروده شده است:
آمدی جانم به قربانت، ولی اینجا چرا
در محل کار ما را میکنی رسوا چرا
خوب من، محبوب من، گفتم همان پایین بمان
حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا
آمدی، در مقدمت شور قیامت شد بهپا
میزنی در را، بزن، آخر ولی با پا چرا
گفتی اینجا جای من بودهست، من گفتم به چشم
با زبان خوش بگو پا میشوم، تیپا چرا
تا به اینجا محوری در شعر من موجود بود
یک دو بیتی هم همینطوری بسازم با «چرا»:
با تو ام، بابای لیلا! عاشقان را درک کن
عاشق مجنونصفت را میکنی دعوا چرا