پاسخ به:لطیفه
شنبه 27 آذر 1389 10:27 AM
يكى در باغ خويش رفت. دزدى را ديد كه پشتواره پياز بسته و قصد بردن آن را دارد!
گفت: در اين باغ چه كار دارى؟
گفت: در راه مىگذشتم ناگاه گردبادى وزيد و مرا در اين باغ انداخت!
گفت: چرا پياز كندى؟!
گفت: چون باد مرا مىربود دست در بته پياز مىزدم و از زمين برمى آمد!
گفت: بسيار خوب! آنها را كه گرد كرده و پشتواره بست؟!
گفت: واللَّه من نيز در اين انديشه بودم كه تو آمدى!!
گویی این روزها آدم ها
به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...