پاسخ به:لطیفه
شنبه 27 آذر 1389 10:26 AM
شاعرى در مدح خواجه بخيلى قصيدهاى ساخت و به نزد وى برد ولى هيچ صلهاى به وى نداد. يك هفته صبر كرد و اثرى ظاهر نشد. قطعه تقاضايى بگذرانيد. خواجه باز التفات نكرد! بعد از يك هفته او را هجو كرد. باز خواجه به روى خود نياورد. سپس شاعر بيامد و بر در خانه او مربع بنشست! چون خواجه بيرون آمد و او را ديد كه به فراغت بال نشسته است، گفت:
اى مبرم بىحيا! قصيده گفتى به تو هيچ ندادم. قطعه تقاضايى آوردى، روا نكردم، هجو گفتى به روى خود نياوردم. ديگر به چه اميدى اينجا نشستهاى؟! گفت: بدان اميد كه بميرى و مرثيهات بگويم شايد از وارثت چيزى دريافت كنم!!
گویی این روزها آدم ها
به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...