0

حكايات خواندني

 
mahdiye
mahdiye
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 189
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حكايات خواندني
سه شنبه 24 شهریور 1388  2:37 PM

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:

«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد:

«چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد:

«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد:

«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:

«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. »

 

 

 

باران خواهد باريد ... باران خواهد باريد

و من زير باران خيس ميشوم

نياز دارم پاک شوم فراموش شوم

 

 
 

خيسم از خوشبختي 

چتري دهيد مرا!!!  

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها