راز خوشبختي
چهارشنبه 28 آبان 1393 10:10 AM
مغازه داري پسرش را فرستاد تا از خردمند ترين مرد دنيا سئوال کندراز خوشبختي چيست؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زيبايي رسيد که در بالاي کوه مرتفعي قرار داشت . مرد خردمند آنجا زندگي مي کرد .
« قهرمان ما به جاي روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در آن ديده مي شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و کنار با هم صحبت مي کردند ، دسته کوچکي از نوازندگان آهنگ آرامي را مي نواختند و روي ميزي لذيذ ترين خوراک هاي آن منطقه از دنيا به چشم مي خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
« مرد خردمند با دقت به توضيحات پسر در مورد آمدنش گوش داد ، و گفت که در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختي به او توضيح بدهد . به پسر گفت که در قصر گشتي بزند و دو ساعت بعد باز گردد .
« مرد خردمند قاشقي که دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : ” در ضمن مي خواهم کاري انجام دهي در حالي که مشغول گردش هستي ، اين قاشق را هم با خودت ببر اما نبايد بگذاري قطرات روغن از آن بريزد. “
« پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پايين رفتن از پلکان هاي قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت .
« مرد خردمند پرسيد : ” خوب ، آيا قاليچه هاي ايراني را که روي ديوارها بودند ديدي ؟ آيا باغي را که ده سال طول کشيد تا سر باغبان آن را ببارايد ، ديدي ؟ آيا در کتابخانه من متوجه دست نوشته هاي زيبا روي پوست آهو ديدي؟
« پسر خجالت زده شد و اعتراف کرد متوجه هيج يک از آنها نشده است . تمام توجه پسر اين بود که روغني را که مرد خردمند به او سپرده بود نريزد .
« مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتي هاي دنياي من را ببين . اگر خانه کسي را نشناسي نمي تواني به او اعتماد کني .”
« پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و اين بار متوجه همه کارهاي هنري روي سقف و ديوارها شد . باغ ها را ديد ، کوههاي اطرافش را ، زيبايي گل ها را و سليقه از را که در تمام چيزهايي را که ديده بود براي او تعريف کرد .
« مرد خردمند پرسيد : ” پس قطرات روغني که به تو سپرده بودم ، چه کردي ؟ ”
« پسر به قاشق نگاه کرد و ديد روغني در آن نيست .
« خردمند ترين مرد عالم گفت ” خوب نصيحتي به تو مي کنم و آن اين است که راز خوشبختي يعني ديدن همه شگفتي هاي جهان به اين شرط که هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نکني .”»
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.