خاطرات > رزمندگان > میدان مین
جمعه 26 آذر 1389 1:44 PM
سكوت، سكوت، سكوت، آخر یک نفر بلند شد و گفت: « حاجی جان، فكر اون جاش رو هم از قبل كرده ایم. كار پیش میره، نگران نباش.» پرسید: « چه جوری؟ »
گفت: « حاجی بیخیال شو. بذار اگه لازم شد، عمل كنیم. چه كار داری شما، اگر لازم هم نشد كه نشده دیگه. »
اصرار، اصرار، اصرار، بالاخره تسلیم شد. « دیشب بچههای ما لیست گرفتند توی گروهان ما پانزده نفر حاضرند توی میدون مین یا روی سیم خاردار بخوابن تا بقیه رد شن. اگه لازم شه میخوابن. »
شمردم، پانزده تا بود، درست همان پانزده نفر.