اتل متل یه بازی
پنج شنبه 10 مهر 1393 11:47 AM
| اتل متل یه بازی |
| بازیای بچهگونه |
| از آقا جون نشسته |
| تا كوچولوی خونه |
| اول عمونشسته |
| بعد زن عمو فریده |
| بعد مامان و آقاجون |
| بعد بابا و سعیده |
| مامان بزرگ كنارش |
| بعد عمه جون خجسته |
| بعد هم شوهر عمه كه |
| سوخته كنار نشسته |
| همین طوری كه میخوند |
| رسید به پای باباش |
| با دست روی پاهاش زد |
| تِقّی صدا داد پاهاش |
| یه دفعه رنگش پرید |
| پای بابا رو ناز كرد |
| نذاشت كه ورچیده شه |
| پای اونو دراز كرد |

| بعد دوباره شروع كرد |
| اتل متل روخوندش |
| با كلّی داد و بیداد |
| آقا جونم سوزوندش |
| دوباره توی بازی |
| قرعه به بابا افتاد |
| نذاشت بابا بسوزه |
| با كلی داد و فریاد |
| بازی كرد و دوباره |
| به پای بابا رسید |
| چشماشو بست و رد شد |
| انگار پاهارو ندید |
| مامان جونم سوزوندش |
| عمه رو بیرون انداخت |
| با قهر و با جرزنی |
| كار عمو رو هم ساخت |
| زن عمو هم بیرون رفت |
| مامان بزرگش هم سوخت |
| اون وقت بابا رو بوسید |
| چشماشو به پاهاش دوخت |
| بعد از خودش شروع كرد |
| اتل متل رو خوندش |
| ولی بازم آخرش |
| بدجوركی جزوندش |
| نمیتونست بخونه |
| سعیده آچین واچین |
| پای بابا ورچیدهاس |
| تو جنگ رفته روی مین |
| یكدفعه بغضش گرفت |
| گفت : تو اتل متلهام |

| بابا دیگه بازی نیست |
| تا كه نسوزه بابام |
| پاهای مصنوعی رو |
| برد با خودش تو اتاق |
| محكم درو بهم زد |
| چشماشو دوختش به طاق |
| امشب حال سعیده |
| خیلی خیلی خرابه |
| بازم با بغض و گریه |
| میخواد بره بخوابه |
| دیگه میخواد وقت خواب |
| سعیده عادت كنه |
| جای متكّا رویِ |
| پااستراحت كنه |
| ولی یه روز میفهمه |
| بابا همیشه برده |
| پای بابا تو جبهه |
| شهید شده، نمرده |