سهراب سپهری
دوشنبه 12 اسفند 1387 4:19 PM
ای درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گیاهی به نماز.
غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالینه تاریكی، و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ، و هوایی كه خنك،و چناری كه به فكر،
و روانی كه پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبك، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته
زیست، و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه یاد، كبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ، و شكوهی
در پنجه باد.
من از تو پرم، ای روزنه باغ هم آهنگی كاج و من و ترس!
هنگام من است، ای در به فاز، ای جاده به نیلوفر
خاموش پیام!
تو بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی!
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت، چه بیخیال نشستیم؛ نه کوششی نه وفایی!
فقط نشسته و گفتیم :
خدا کند که بيايي!