پاسخ به:روزنوشت
سه شنبه 15 مهر 1393 2:23 PM
امروز رفتم مدرسه دخترم جلسه. پسرم هم برده بودم. چهارسالشه. موقع برگشتن نشست وسط حیات مدرسه بلند بلند گریه میکرد. میگفت من میخوام برم پیش آجی درس بخونم. هر کاری کردم نیومد. ناظم مدرسه دستشو گرفت بردش تو یکی از کلاسا. کلی هم باهاش حرف زد. اینکه تو دفتر نیاوردی و بعد هم باید بری مدرسه پسرونه. خلاصه تا خونه رسیدیم غر زد. تازه وسط راه هم آقا خسته شدن دستور دادن بغلشون کنم. تازه رسیدم خونه خوابید. نت من هم قطع شد. کلا به کارام نرسیدم.
در زندگی بکوش. لباس صبر بر تن بپوش. با دانایان بجوش. عزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش