پاسخ به:اشعار دفاع مقدس
دوشنبه 31 شهریور 1393 6:46 PM
مثنوى مردان جنگ
به نام خداوند مردان جنگ
كه كردند بر دشمنان عرصه تنگ
به نام خداوند ياران دين
زشك رسته مردان اهل يقين
به نام يلان محمد (ص) نژاد
كه شد شورشان غبطهى گردباد
على صولتانى كه در خون شدند
به يك نعره از خويش بيرون شدند
به نام غيوران زهرا (س) نسب
زخود رستگان به حق منتسب
حسن (ع) مذهبان صبور آمده
مى زهر نوشان آن ميكده
خراباتيان حسين (ع) آشنا
گرفته به كف رايت كربلا
اگر دم فرو بندم از ذكرشان
رها نيستم يكدم از فكرشان
من و ياد ياران كه سر باختند
ولى بر ستم گردن افراختند
سحرگاه اعزام يادش بخير
و «گردان» گمنام يادش بخير
لباسى كه خاكىتر از خاك بود
ولى چون دل عاشقان پاك بود
الهى به مستان بربط شكن
به مردان طوفانى خط شكن
الهى به «گردان زيد و كميل»
دليران چون رعد و طوفان و سيل
به آنان كه بىپا و سر آمدند
شهيد از ديار خطر آمدند
به مفقود و جانباز و ايثارگر
كه شد تيغشان بر عدو كارگر
به مردان در كنج محبس قسم
به «والفجر و بيتالمقدس» قسم
به دلتنگى «كربلاى چهار»
به ياران گمگشته و بىمزار
به «فتحالمبين» و به «فتحالفتوح»
به طوفان، به كشتى، به دريا، به نوح
به «مرصاد» و مردان مرگ آفرين
منافق ستيزان تيغ آتشين
به آنان كه پروازشان تا خداست
مرا بر خدا و ولى التجاست
هلا تا نپرسى ز سربازىام
كه من كشتهى عشق «خرازى»ام
خوشا «باكرى» با دل عاشقش
كه رگبار بستند بر قايقش
خوشا همت «حاج همت» خوشا
خوشا شور و شوق شهادت، خوشا
خوشا فهم «فهميدهى» نوجوان
كه بىقدر بودش تمام جهان
خوشا شور «قربانعلى عرب»
گه رقص مرگ و جنون و طرب
كه «فهميده» را ديد در قتلگاه
ز نارنجك آن دم كه ضامن كشيد
به زير زرهپوش خود را فكند
گوارايى شهد خون را چشيد
و «خرازى» انگار عباس بود
كه شد قطع دستش به ميدان رزم
شبى نيز سوى خدا پر كشيد
شد اين گونه جاويد آن كوه عزم
به كارون و اروند تا پل زديم
گذشتيم از خويش تا رزمگاه
در آن سوى، دشمن كمين كرده بود
پراكنده چون ابرهاى سياه
چو طوفان وزيديم و بر هم زديم
ز خار و خسان خواب و آرام را
خليج از تب و تاب ما موج زد
نوشتيم با خون سرانجام را
خطر بود و شط بود و غواصها
سلاحى به جز عشق و ايمان نبود
ز نيزارها بىصدا رد شديم
صدايى به جز صوت قرآن نبود
خدا يار مردان درد آشناست
كه جانهايشان با نبرد آشناست
گذشتند از هشت خان بلا
شد از خونشان دشتها كربلا
پس از جنگ ما باز استادهايم
كه كوهيم و آتشفشان زادهايم
اگر پا و گر سر زكف دادهايم
چو لب واكند حيدر، آمادهايم
كه گيريم جان بدانديش را
بسوزيم ملك ستم كيش را
بخوان تيغ عريان هماورد را
كه گردن زنم خيل بىدرد را
برافشانى از خويش اگر گرد را
به دوزخ فرستيم نامرد را
كه رسم جوانمردى احيا شود
قلندر وشى پيشهى ما شود
غريبانه مردم تفنگم كجاست؟
خشابم، قطار فشنگم كجاست؟
دلم، سنگرم، خاكريزم چه شد؟
بگوييد نعش عزيزم چه شد؟
به هر ناكجا چو تجسس كنم؟
چقدر اين زمين را تفحص كنم؟
برادر بگو لشكر «نصر» كو؟
شهيدان تيپ «وليعصر» كو؟
كه افكند در كار مردن گره؟
كه گم گشت «گردان ضد زره؟»
پس از جنگ صبر از خدا خواستم
زمين خوردم اما به پا خاستم
بيا يك تپش غوطه در خون بزن
قدم بر سر هفت گردون بزن
جنون كن كه از اين همه احتياط
بلرزد قدمهايمان در صراط
و ايمان بياور به خون و جنون
كه اين است «قد افلح المؤمنون»
برادر بمان در پناه خدا
كه من مىروم التماس دعا...
یا صاحب الزمان علیه السلام