0

پوتين ها

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

پوتين ها
پنج شنبه 25 آذر 1389  6:16 PM

زنگ مي زنند. مادر به دلشوره مي افتد. جسته گريخته دستگيرش شده است كه شهيد را مي آورند. در اين هفت سال، كار هر روزش بود، روي پله مي نشست، چشم به در مي دوخت و به هر صدايي دل مي بست.
- بريم شناسايي!
مي رويم، مادر مي گريد. بال چارقدش در گودي چشم مي نشيند و اشك مي نوشد. آمده بود با پلاستيك لباس. پوتين ها را بيرون كشيد، نگاهشان كرد. آنها را جفت كرد و گذاشت كنار بالش اش، مادر چاي آورد. لبش به استكان بود و چشمش به پوتين ها، قلم قرمز مرتضي را برداشت. با دقت اسمش را روي زبانه پوتين ها نوشت. پر رنگشان كرد. پوتين ها برق مي زدند.
- چايي ات سرد شد مادر!
نگاهش را از پوتين ها گرفت و به سرخي داغ استكان انداخت. پوتين ها روبرويش ايستاده بودند. چقدر برايشان دويده بود! از فردا بايد پا به پايش بدوند، پشت كيسه هاي شني بنشينند و بر شانه هاي خاكريز، رج رج، علامت بگذارند.
- توي جبهه هم واكس شان مي زنم!
رسيده اي، نم چشمانت را مي گيري، در را باز مي كند. پيش رويت، جعبه اي در پرچم پيچيده شده است. بازش مي كنند. انباشته از سفيدي. مي نشيني، كفن را باز مي كني.
استخوان، سر، كتف، بازو، پا، قفس مرغ بي قرار روح...
- پوتين ها!
پوتين ها خاك گرفته، اما بندها همچنان محكم. كمرت؛ طاقت ندارد، كمرخم مي روي آن طرف، زبانه پوتين ها را بيرون مي كشي
- اسمش !اسمش روي زبانه پوتين هاست...

* سيد محمد عبداللهيان
روزنامه قدس
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها