او خبر داشت
پنج شنبه 25 آذر 1389 6:09 PM
|
بيرون سنگر مثل نقل و نبات كه سر عروس مى ريزند، تير و تركش از آسمان مى بارد و تو وظيفه ات آن است كه جان خودت و همسنگرهايت را حفظ كنى. جعفرى براى خودش بازى درمى آورد، قد بلند و هيكل درشتى دارد، توى كانال تمام قد راه مى رفت، انگار نه انگار.
از اول تا آخر عمليات راست راست راه مى رفت و مى گفت: «بچه ها اينجا دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره، همه پر!»
مى پرسيديم: از كجا مى دونى مى گفت: «نمى بينيد چقدر آتيش مى آد !» عمليات تمام شد و جعفرى هيچ طورش نشد، در عمليات بعدى باز هم مى گفت: «بچه ها اينجا دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره، ذكر خدا يادتون نره!» اين دفعه پيش بينى اش درست بود و در ميانه عمليات پر كشيد تا اوج شهادت. * كمين دشمن چند كيلومتر وسعت آب بى هيچ سرپناه و پوششى، كمين عراقى ها ما را ديده بود و مى زد، كمين دشمن بايد از بين مى رفت، نريمان، آرپى جى زن را صدا كرد و گفت: «موشك رو بذار رو قبضه، مسلح كن، ضامن رو بكش، آماده شليك. «وقتى آماده شليك شد گفت: گوش ات با من باشه، من مى رم بالا سر كمين، اگه حل كردم كه هيچ، اگر نشد و از كمين باز هم به سمت شما تيراندازى شد شليك كن و با موشك آرپى جى من رو به همراه كمين دشمن بزن! آرپى جى زن به گريه افتاد، گفت: آخه چطورى بزنم نريمان قاطعانه گفت: كمين بايد خاموش بشه، تكليف اينه، باقى اش ديگه اضافه است. اين را گفت و با يك سر نيزه راه افتاد به سمت كمين. فاطمه علوى روزنامه ایران |