ابوالخصيب از منطقه شلمچه تا جنوب رودخانه اروندرود را دربرمى گرفت. براى شناسايى بايد از منطقه كربلاى پنج رد مى شديم و به سوى رودخانه اروندرودمى رفتيم تا به ابوالخصيب مى رسيديم. به على فرامرزى و صحرايى كه از برادران مخلص اطلاعات بودند، گفتم: بايد برويد اينجا را شناسايى كنيد.
براى خودم هنوز سؤال بود كه چگونه به شناسايى برويم. ولى آنها يك سؤال هم مطرح نكردند. بالاخره وقتى مى خواستند بروند، گفتم: بايستيد! چطور از خط رد مى شويد
گفتند: خب، رد مى شويم مثل هميشه!
البته مى دانستم همانند هر بار توكل آنها بر موانع غالب مى شود. آنها با دل وارد كار مى شدند، نه عاقلانه. گفتم: نه، نبايد كسى بفهمد كه شما از خط خودى رد شديد. موقع برگشتن هم نبايد كسى بفهمد كه چطور آمديد. همانگونه كه از خط عراقى ها رد مى شويد، از خط خودى هم رد شويد.
پرسيدند: يعنى چه
گفتم: كسى نبايد بفهمد كه اكيپ شناسايى رفته و حالا برگشته است.
پرسيدند: اگر ما را گرفتند، چه
گفتم: اصلاً نبايد بفهمند كه نيروى شناسايى خود ما هستيد.
چون اين شناسايى حساس بود، منتظر ماندم تا برگردند. از خط پيغام دادند كه اسير گرفتيم، منافق هستند و فارسى حرف مى زنند. فهميدم كه بچه هاى اطلاعات هستند. وقتى رفتيم يكى از همان ها بود. ابتدا با توپ و تشر و سروصدا گفتم: حالا مى آييد خط ما را شناسايى مى كنيد!
دستش را گرفتم و او را به جلو پرت كردم، يعنى اين كه مى خواهم او را با خود ببرم. وقتى كمى از بچه ها دور شديم عذرخواستم كه مجبور بودم او هم درآمد كه: مى دانم ولى خيلى سخت بود. به اين ترتيب تمام سواحل ابوالخصيب را شناسايى كرديم اما براى عبور از نهر جاسم اطلاعات بيشترى نياز داشتيم. در اين فكر بودم كه كار شناسايى اين منطقه را ديگر چطور بايد انجام دهيم. وقت بسيار كمى باقى مانده بود. طرح هاى مختلف را در ذهنم بررسى مى كردم كه ناگهان اعلام كردند كسى را در خط اسير نموده اند. معمولاً اسيران را براى بازجويى پيش ما فرستادند. وقتى او را آوردند، گفت: من اسير نشدم، پناهنده شدم.
فكر كردم ممكن است بتواند مشكل ما را حل كند پس گفتم: اگر واقعاً پناهنده شده اى چه كمكى مى توانى بكنى بايد اثبات كنى كه پناهنده هستى.
گفت: من به خاطر اسلام و به دليل اين كه به صدام اعتقاد ندارم، پناه آورده ام. حال نيز هر كارى بخواهيد انجام مى دهم.
پرسيدم: مى توانى ما را از مسيرى كه آمده اى ببرى
پاسخش مثبت بود پس، با او به خط رفتيم و در آنجا تمام اطلاعاتى كه داشت بازگو كرد. به نظرم آمد مى توانيم براى شناسايى بيشتر به او اعتماد كرد. گفتم: تو كه ديشب آمده اى، اگر دوباره برگردى، به آنها چه توضيحى مى دهى. گفت: خب، بايد چيزى سرهم كنم. ولى براى چه بروم گفتم: براى اين كه بتوانى چند نفر ديگر را با خودت هماهنگ كنى. به راحتى پذيرفت و من ادامه دادم كه: كسى مى داند تو آمده اى تا پناهنده شوى درآمد كه: بله، يكى از دوستانم مى داند. به او گفته ام اگر كسى از ايرانى ها با من كارى نداشت، برمى گردم و از روى خاكريز چند تير مى زنم تا تو هم بيايى. قرار ما غروب بود.
وقتى غروب شد، او را با يكى از بچه ها فرستادم. هنگامى كه تيراندازى كرد نفر بعدى هم آمد. بعد به بچه هاى شناسايى دستور دادم تا مسيرى كه عراقى ها از آن آمده بودند پيدا كرده شناسايى كنند. مسير و معبر عراقى ها بود كه به همين واسطه شناسايى شد بعد يكى از پناهنده ها رفت كه ديگران و دوستانى كه آنها هم مى خواستند پناهنده شوند آماده كند. چند روز بعد از انجام آن مرحله از عمليات نزديك ۵۰ نفر از رفقا و دوستانش را آورد كه همگى مى خواستند پناهنده شوند. چيزى كه من مى خواستم فقط شناسايى ساده منطقه براى آن مرحله از عمليات بود اما آنچه به دست آمد يك گروهبان پناهنده بود. در همان مرحله بود كه فرمانده تيپ هفت كماندويى عراق اسير شد. آدم ناجنسى بود. فرمانده لشكر عمل كننده تماس گرفت و گفت: يك تحفه هست كه برايتان ارسال مى شود.
وقتى او را آوردند مى گفتند: ۲۱ نفر را شهيد كرده است و سپس اسلحه كمرى اش را زير خاك مخفى كرده و اسير شده است. وقتى او را آوردند هنوز به عربى غرولند مى كرد. قد بلند و كمى چاق بود صورتى آفتاب سوخته داشت و طبيعى بود كه كمى دلخور به نظر بيايد. از او خواستم در زمينه دادن اخبار به ما كمك كند. گفت: من پناهنده شده ام و همكارى مى كنم. سپس يك سرى اطلاعات و اخبار دروغ را رديف كرد. همين طور كه حرف مى زد به ياد پناهنده هايى افتادم كه صادقانه به ما كمك كرده بودند. چنان با خيال راحت حرف مى زد كه گويى از باورپذيرى اطلاعات اش مطمئن است. فكر كردم درس خوبى به او بدهم ناگهان صحبت اش را قطع كردم و طورى كه متوجه خونسرد بودن من بشود گفتم: من به اين چيزها احتياجى ندارم. خودم به شما اطلاعات مى دهم، هرچه اضافه داشتى بگو.
مقدارى از سازمان تيپ هفت كماندويى خودش را توضيح دادم. بعد درباره سپاه هفتم كه او منتسب به آنجا بود صحبت كردم. همين طور كه پشت هم درباره موضوعات مختلف حرف مى زديم چشم هايش گرد مى شد و اگر آفتاب سوختگى صورتش اجازه مى داد سرخى صورتش نمايان مى شد. شانه هايش را بالا انداخت و گفت: شما همه چيز را مى دانيد گفتم: بله من هم كه گفتم چيزهايى بگو كه من نمى دانم.
گفت: طبق قرارداد ژنو نمى توانم اطلاعات بدهم و آن وقت لابد در درون خود براى هوش خود هورا كشيد. اما وقتى يادآورى كردم كه او چند لحظه پيش ادعا كرده است كه پناهنده شده، لبخند از صورتش پاك شد. با عجله و من من كنان گفت: چه بايد بگويم. گفتم اخبار و اطلاعاتى كه من ندارم. وقتى شروع به گفتن كرد حدس زدم كه درست و غلط همه را با هم مى گويد. به هر حال هرچه بود مفيد واقع شد. شايد به اين فكر مى كرد كه بعد از تمام شدن حرف هايش او را به عنوان يك پناهنده خواهم فرستاد. تصوير لحظاتى از ذهن ام گذشت كه بچه هاى ما را مى كشت. تصوير مادرى كه به پيشواز يكى از آنها آمده بوده است احتمالاً كنار اتوبوس اشك ريخته بوده است. تصوير همسر ديگرى هنگام خداحافظى. آينه، آب و قرآنى كه در دست مى لرزد و بچه هايى كه ديگر پدر خود را نمى بينند. از آنها تنها خاطراتى به جا مى ماند و البته آزادى ايران. با اشاره دست به او فهماندم كه كافى است. سكوت كرد و به چشمان من خيره شد. گفتم: ولى تو قبل از دستگيرى ۲۱ نفر را به شهادت رسانده اى. سرش را به حالت استيصال به طرفين تكان مى داد و عصبى مى گفت نه. انكار مى كرد. وقتى اسلحه اش را نشان دادم، برق از چشمانش پريد، گفت: اين را از كجا آوردى گفتم: از همانجايى كه مخفى كردى. مگر مال تو نيست. دست و پايش را جمع كرد و با اطمينانى مصنوعى گفت: نه. اسلحه را تا روبروى صورتش بالا آوردم. وحشت زده شروع به لرزيدن كرد. آيا بايد او را مى كشتم. شايد او هم خود را مستحق كشته شدن مى دانست. دست هايش را بشدت تكان مى داد و روى صندلى جابه جا مى شد. من گلوله باقى مانده در سلاح را درآوردم. آنگاه به او نزديك شدم و سلاح را توى جلداش كه دور كمر آن مرد بود گذاشتم و گفتم مگر اين جاى اسلحه ات نيست. سرش را پائين انداخت. هواى داخل سينه اش را بيرون داد و همه چيز را گفت. اين بار همه از اول تا آخر درست بود.
از خاطرات احمد سوداگر
روزنامه ایران