0

سوغات جنگ

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

سوغات جنگ
پنج شنبه 25 آذر 1389  6:00 PM

ساعت ۴ بعدازظهر ۲۰/۱۰/۶۵ بود. در منطقه عملياتى سومار، ارتفاعات ۴۰۲ مشرف به شهر نفت شهر سومار و چندين روستاى ايران و چند روستاى عراق مستقر بوديم كه از قرارگاه دستور عمليات صادر شد.

همگى بچه ها دور هم جمع شدند و شروع به راز و نياز و عبادت كردند. تقريبا حدود سه ماه و نيم بود كه از خانواده هايمان خبرى نداشتيم البته آن ها هم از ما خبرى نداشتند. چرا كه در آن منطقه عملياتى كه ما مستقر بوديم عمليات هاى هر يك از بچه ها وصيت نامه اى نوشت و از ديگرى خواست كه در صورت به شهادت رسيدنش، وصيت نامه  را به دست خانواده او برساند. پس از خداحافظى با بچه ها و طلب حلاليت، همگى هم پيمان و هم قسم شديم كه اگر هر كس شهيد شد، ديگرى حتما نامه يا وصيت نامه اش را به خانواده او برساند و در صورت مجروح شدن، ديگرى او را به پشت خط برگرداند. حدود ساعت ۹ بود كه در آن سرماى طاقت فرسا نماز جماعت با شور و حالى را اقامه كرديم. پس از نماز، شام مختصرى خورديم و به دستور فرمانده همگى دور هم جمع شديم و فرمانده شروع به تشريح منطقه عملياتى كرد و پس از پايان صحبت هايش، هر كس را به محل ماموريتش راهنمايى كرد. پس از جمع كردن كوله پشتى هايمان راهى مناطق عملياتى مخصوص به خودمان شديم. عمليات آغاز شده با نام كربلاى ۶ شهرت يافت. اين عمليات راس ساعت ۳۰/۱۰ شب شروع شد. من خدمه دوشكا بودم و با سرعت عمليات موظف بودم كه به روى دشمن آتش بريزم تا بچه ها با استفاده از اين موقعيت پيش روى كرده و عمليات را به انجام برسانند. هنوز بچه هاى ما به سنگرهاى عراقى ها نرسيده بودند كه متاسفانه نيروهاى عراقى از شروع عمليات مطلع شدند. عمليات لو رفته بود. عراقى ها با قدرت تمام شروع به آتش باران كردند. فرمانده، كه اوضاع را اين چنين ديد به بى سيم چى دستور داد كه فرمان عقب نشينى را به بچه ها اطلاع دهد، اما افسوس كه در آن هياهو و درگيرى، راه بازگشتى براى بچه ها نبود و در ثانى تمامى آنها از فرمان عقب نشينى مطلع نمى شدند، چرا كه برخى از آنها جلوتر و برخى ديگر عقب تر بودند. هنوز مشغول درگيرى با عراقى ها بوديم كه ناگهان يك خمپاره ۶۰ ميليمترى حدود ۲۰۰ مترى پشت سر من فرود آمد، هنوز صداى سوت خمپاره اول در گوشم بود كه خمپاره اى ديگر حدود ۱۰۰ متر آن طرف تر فرود آمد، فورا، داخل كانالى كه كنارم بود پريدم و با سرعت كلاه آهنى ام را سر كردم. منورها پياپى اطرافم را روشن مى كردند. كمر راست كردم تا در نور منورها اوضاع بچه ها را ببينم كه خمپاره اى ديگر داخل كانال فرود آمد. پس از چند ثانيه بلند شدم تا وضعيت را بسنجم كه سرماى شديدى را در پايم حس كردم. دست دراز كردم تا علت سرما را بيابم، تازه متوجه شدم كه از ناحيه كتف و كمر مورد اصابت تركش واقع شده ام و سرماى پاهايم به دليل ريزش بيش از اندازه خون از كمرم بود. ديگر هيچ چيز نفهميدم. وقتى چشم گشودم خودم را روى تخت بيمارستان يافتم. پرستار مهربانى بالاى سرم بود. با نرمى از من پرسيد كه چيزى مى خواهم يا نه و من در جواب از او آب خواستم. پرستار كه مى دانست خون بسيار زيادى از من رفته با لبخند گفت: هنوز ماشين آب نيامده است! مشغول صحبت با پرستار بودم كه دو دكتر از در وارد شدند. وقتى خوب به حرف هايشان دقت كردم شنيدم كه مى گفتند: الان ۶ روز است كه بى هوش بوده، اين عمل براى او خيلى سنگين است، باز از هوش رفتم. و وقتى براى بار دوم چشم گشودم، اقوامم را بالاى سرم ديدم. تازه متوجه شدم كه در بيمارستان شهيد لواسانى تهران بسترى هستم و بعدها فهميدم كه پرستار از روى دفترچه هايى كه در كوله پشتى ام بوده است آنها را فراخوانده است الان كه ۱۶ سال از آن روزها مى گذرد هنوز درد تركش هايى كه در كتف و كمرم است، مرا آزار مى دهد و موج خمپاره ها هديه اى جز سردردهاى پياپى براى من نداشته.


اميدوارم همه مجروحين و مريض ها شفا يابند.


ايثارگر: مصيبى

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها