نام مقدس يا ابوالفضل (ع)
یک شنبه 30 شهریور 1393 8:12 PM
اين بار كه به جبهه اعزام ميشدم احساس ديگري داشتم, فكر ميكردم كه اين دفعه به شهادت خواهم رسيد, اطرافيانم كه براي بدرقه آمده بودند متوجه اين تغيير حالتم بودند. به دو كوهه رسيديم, اجراي دعاي توسل معنويتي دو چندان به فضاي دو كوهه داده بود و گريه و مناجات رزمندگان از قريب الوقوع بودن عمليات حكايت مي كرد. بچه ها پيشاني بندهاي سبز و قرمز با مضمون يا حسين (ع,) يا زهرا(س,) يا مهدي (ع) يا ابوالفضل (ع.) . . بر پيشاني داشتند و عده اي نيز با ماژيك بر پشت لباسشان جملات يا زيارت يا شهادت و مسافر كربلا و.. . و يا ابوالفضل العباس (ع) نوشته بودند.
نام ابوالفضل (ع) هميشه برايم يك زيبايي و طراوت خاصي داشته و ياد رشادت هاي آن بزرگوار هميشه در ذهن و روحم شور و غوغا بپا كرده و در مشكلات و توسلاتم نام مبارك ايشان ورد زبانم بوده و از ايشان استمداد طلبيده ام و حال رمز اين عمليات نيز يا ابوالفضل (ع) بود. روز بعد عمليات در منطقه مهران (عمليات كربلاي يك) آغاز گرديد و رزمندگان دلير اسلام يورشي سهمگين بر دشمن زبون بردند. صداي غرش توپ و خمپاره فضا را پر كرده بود و گلوله ها همچون باران بر سرمان فرود مي آمد.
صداي انفجارها پيوسته بيشتر و نزديكتر مي شد تا اينكه صداي زوزه گلوله توپ را در نزديكي ام شنيدم, كلمه يا حسين (ع) و يا ابوالفضل (ع) را بر زبان راندم و.. . ديگري چيزي نفهميدم. نمي دانم چه مدت و يا چند روز در حالت بيهوشي و اغما بودم, بطوريكه بعدها دوستان برايم تعريف كردند شدت جراحت آنقدر شديد بود كه همه پنداشته بودند كه شهيد شده ام و حتي كلمه شهيد را بر روي سينه ام نوشته و مرا در قسمت ويژه شهدا گذاشته بودند كه بر حسب اتفاق يكي از پزشكان متوجه زنده بودنم شده و پس از انجام جراحيهاي لازم مرا با هلي كوپتر به تهران منتقل كردند. چشمانم را كه باز كردم خود را در هلي كوپتر حامل مجروحين ديدم. ظاهرا با انفجار گلوله توپ چندين متر به هوا پرتاب شده و تركش هاي حاصله از انفجار صورت و چانه و سينه و اكثر بدنم را بشدت مجروح ساخته بود و شاهرگ گردنم نيز قطع شده و خون زيادي از من رفته بود. از آنجائيكه امكان تنفس وجود نداشت حفره اي در زير گلويم ايجاد كرده بودند تا بتوانم نفس بكشم. مرا به بيمارستان ساسان در تهران منتقل كردند و مدت ها بستري بودم و بطريق مجاري ايجاد شده از غذاي مايع تغذيه مي شدم تا اينكه پس از بهبود نسبي از بيمارستان مرخص
شدم اما تارهاي صوتي ام فلج شده بود و نمي توانستم صحبت كنم و اين امكان وجود داشت كه براي هميشه لال بمانم. اين مشكلات صوتي تا مدت ها باقي بود و از آنرو كه علاقه زيادي به مداحي اهل بيت (ع) داشتم در يكي ازمراسمات مذهبي كلمه مبارك و مقدس يا ابوالفضل (ع) بر زبانم جاري گشت و همه را متعجب ساخته و اين عارضه نيز رفع گرديد. حال پس از گذشت سال ها به ياد شهدا و دوستان شهيدم مي افتم و به حال آنها غبطه مي خورم و بر اين باورم كه شهادت دري از درهاي الهي است كه فقط بر روي اولياي خاص خداوند گشوده شده است.
خاطره اي از برادر جانباز محمد رضا داودي