حسين جان، مادرم گفته غلامت باشم
یک شنبه 30 شهریور 1393 7:40 PM
حال خوشي پيدا كرده بوديم. اما بعضي اين حرف ها سرشان نمي شد؛ وقتي شوخي شان گل مي كرد، ديگر ملاحظه هيچ چيز را نمي كردند. لب رودخانه، پاهايمان را لخت كرده بوديم و از گرما داخل آب گذاشته بوديم و يكي از بچه ها داشت اين نوحه و زبان حال را كه يكي از مداح ها خوانده بود، زمزمه مي كرد: حسين جان! مادرم گفته غلامت باشم، خادم درگه و راهت باشم و .. كه يك مرتبه او وارد شد و بدون مقدمه دست كسي را كه داشت مي خواند گرفت و بلندش كرد كه: راه بيفت، مادرت هم نمي گفت، قبولت مي كردم! و ما مانده بوديم كه بخنديم يا گريه كنيم. ظاهرا همديگر را خوب مي شناختند؛ اين بود كه بلند شد، خودش را تكاند و غرغركنان راه افتاد.