0

یاد یاران

 
taha25
taha25
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 1411
محل سکونت : آذربایجان شرقی

اين دفعه با خودم بيا، كارت را درست مي كنم
یک شنبه 30 شهریور 1393  7:25 PM

از آن فرماند هاني بود كه زبانزد بودند در نيرو و به خط بردن و در جا گذاشتن! يعني بچه هاي مردم را شهيد مي كردند و خودشان صحيح و سالم بر مي گشتند عقب! دريغ از يك تركش نخودي يا نمكي؛ چه رسد به تركش ابوالفضلي! بعد هر كجا مي نشست، با يك سوز و گدازي مي گفت: من از روي خانواده شهدا خجالت مي كشم. اصلا دلم نمي خواهد بعد از عمليات مرخصي بروم و كسي را ببينم، و از اين قبيل حرف ها كه: من چقدر بي لياقتم، كم سعادتم، آلوده و ناپاكم كه خدا مرا نمي برد و... راست هم مي گفت و بچه ها مو به مويش را قبول داشتند؛ نه اين نسبت ها را كه به خودش مي داد، اين كه هميشه پيشاپيش همه حركت مي كرد و خودش را سپر بلاي نيروهايش مي كرد و حاضر بود بميرد اما به پاي بچه هايش خار نرود. حاضران هم با عباراتي نظير: شما كه خودت شهيد زنده اي، يا هر چه مصلحت خدا باشد و شما ذخيره و باقيات صالحات شهدا هستيد، دلداري اش مي دادند؛ كه يك مرتبه يكي از بچه هايي كه اصلا نمي دانست «ملاحظه» را مي نويسند يا مي خورند، به شوخي يا جدي، مثل پدربزرگي كه به نوه اش وعده و وعيد مي دهد، با يك قيافه حق به جانبي، هر چه بچه ها ريسيده بودند، پنبه مي كرد و مي گفت: عيبي ندارد، غصه نخور

؛ اين دفعه با خودم بيا خط، كارت را درست مي كنم. قول مي دهم ترتيبي بدهم كه همان اول بسم الله شهيد بشوي و ديگر نباشي تا شرمنده بشوي. فقط بگو جنازه ات را به كي تحويل بدهم بقيه اش با من. بچه ها غش مي كردند از خنده و مي گفتند: لابد اگر شهيد نشود خودت يك جوري سرش را زير آب مي كني؟ و او در جواب مي گفت: انشاء الله كه كار به آنجاها نمي رسد. با هماهنگي كه با برادران مزدور عراقي كرده ايم، فكر نمي كنم نياز بشود. قرار شد تو كانال پاي كار كه رسيد، من بگويم، فرمانده مان اين جاست و فرار كنم. سعي خودم را مي كنم؛ شما حالا چرا اين قدر دلتان شور مي زند؟ مثل اين كه شما بيشتر از من عجله داريد براي اين كار خير؛ درست است؟ دوباره حاضران مي خنديدند.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها