درس خمپاره
جمعه 31 مرداد 1393 7:09 PM
كلاس آموزش رزمي داشتيم. درس خمپاره و انواع آن. مربي يكي از آنها را بالا گرفته بود و توضيح مي داد: اين كه مي بينيد اين قدر شازده است و مؤدب و سر به زير، جناب خمپاره 120 است. خيلي آقاست. وقتي مي آيد، پيشاپيش خبر مي كند، پيك مي فرستد، سوت مي زند كه برادر سرت را ببر داخل سنگر، من آمدم، خورد و مرد پاي من نيست، نگوييد نگفتيد! سپس آن را گذاشت زمين و خمپاره ديگري را برداشت و گفت: اين هم كه فكر مي كنم معرف حضور آقايان هست. نيازي به توضيح ندارد، كسي كه او را نمي شناسد، خواجه شيراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاري حاضر است. شرفياب كه مي شوند محضرتان، به عرض ملوكانه مي رسانند. منتها ديگر فرصت نمي دهند كه شما به زحمت بيفتيد و اين طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگرديد! با اسكورتشان همزمان مي رسند. نوبت به خمپاره 60 رسيد؛ خمپاره اي نقلي و تو دل برو، خجالتي، با حجب و حيا، آرام و بي سر و صدا. دلت مي خواست آن را درسته قورت بدهي. اين قدر شيرين و مليح بود: بله، اين هم حضرت والا «شيخ اجل»، «اگر منو گرفتي»، «سر بزنگاه» و «خمپاره جيبي» خودمان 60 عزيز است. عادت عجيبي دارد. اهل هيچ تشريفات نيست. اصلا نمي فهمي كي مي آ
يد، كي مي رود. يك وقت دست مي كني در جيبت تخمه آفتابگردان برداري، مي بيني، ا آن جاست! مرد عمل است. به عكس سايرين، اهل شعار نيست. كاري را كه نكرده، نمي گويد كرده ام. مي گويد ما وظيفه مان را انجام مي دهيم، بعدا خود به خود خبرش منتشر مي شود. هياهو نمي كند كه من مي خواهم بيايم يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر مي رسم. مي گويد كار است ديگر آمد و نشد بيايم، چرا حرف پيش بزنيم. براي همين شما هيچ وقت نمي توانيد از وجود و حضور او با خبر شويد. اول مي گويد بمب! بعد معلوم مي شود خمپاره 60 بوده است.