انتظار چاى يك انتظار واهى
پنج شنبه 25 آذر 1389 5:00 PM
پيش از اذان صبح از زور سردرد بيدار شدم. هم علت درد را مى شناختم هم درمانش را.
يك حلب روغن ۱۷ كيلويى را پر از آب كرده و روى خرج هاى خمپاره گذاشته بودند كه خوب جوش آمد و نيم كيلو چاى هم توى آن خالى كردند.
گفتيم مى خواهيد عراقى ها گراى آتشتان را بگيرند و شما را به توپ ببندند؟
جواب شنيديم بگذار چايمان را بخوريم، آن وقت جواب فضولى عراقى ها را هم خواهيم داد.
مثل بچه هاى با تربيت كنارشان ايستاديم و گفتيم حالا مى شود يك استكان از آن چايتان به ما هم بدهيد؟ خدا خيرتان بدهد.
- چاى مى خواهيد؟ روى چشم، استكانتان را بياوريد جلو.
- ما استكانمان كجا بود ما كه استكان نداريم.
يكى گفت آن هم استكان. خوب برويد بياوريد جلو. نكند مى خواهيد هم چاى شما را چاق كنيم و هم به شما استكان بدهيم.
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان