0

انتظار چاى يك انتظار واهى

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

انتظار چاى يك انتظار واهى
پنج شنبه 25 آذر 1389  5:00 PM

پيش از اذان صبح از زور سردرد بيدار شدم. هم علت درد را مى شناختم هم درمانش را.

مدتى بود كه چاى نخورده بودم، درمانم فقط يك ليوان بزرگ چاى بود، اما در جايى كه حتى بيل براى كندن سنگر نبود و ما مجبور بوديم با دست و سرنيزه براى خودمان جان پناهى حفر كنيم انتظار چاى ديگر يك انتظار واهى بود. به دوستم جواد ماجرا را گفتم، او هم مثل من نااميد بود. نيم كيلومتر آن طرف تر آتشى روشن بود، به جواد گفتم بد نيست سرى به آنجا بزنيم، شايد خبرى بود؛ پذيرفت. به تاخت خودمان را به آنجا رسانديم. بچه هاى سيستان و بلوچستان بودند گويا آن ها از ما هم معتادتر بودند.

يك حلب روغن ۱۷ كيلويى را پر از آب كرده و روى خرج هاى خمپاره گذاشته بودند كه خوب جوش آمد و نيم كيلو چاى هم توى آن خالى كردند.


گفتيم مى خواهيد عراقى ها گراى آتشتان را بگيرند و شما را به توپ ببندند؟


جواب شنيديم بگذار چايمان را بخوريم، آن وقت جواب فضولى عراقى ها را هم خواهيم داد.


مثل بچه هاى با تربيت كنارشان ايستاديم و گفتيم حالا مى شود يك استكان از آن چايتان به ما هم بدهيد؟ خدا خيرتان بدهد.


- چاى مى خواهيد؟ روى چشم، استكانتان را بياوريد جلو.


- ما استكانمان كجا بود ما كه استكان نداريم.


يكى گفت آن هم استكان. خوب برويد بياوريد جلو. نكند مى خواهيد هم چاى شما را چاق كنيم و هم به شما استكان بدهيم.

كمى آن طرف تر چندتا پوسته خمپاره ۶۰ بود، استكان هم كه پيدا شده بود، از هر نوعش مقوايى، قيرى و... هر كدام يكى از آن ها را برداشتيم و چاى را مهمان بچه هاى سيستان شديم.

منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان 


تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها