سومین باری که پدرم از جبهه باز گشته بود، همه برای دید نش دور هم جمع شده بودیم و او با شور و اشتیاق از جبهه برایمان تعریف می کرد. من از او پرسیدم:
شما با این سن و سالتان چه کار می توانید در جبهه انجام دهید؟
باید اجازه بدهید که جوان تر ها بروند.
پدر با لبخند جواب داد:
هر کاری که از عهده ام بر آید، انجام می دهم. شما فکر می کنید که در جبهه فقط باید تفنگ داشت و با دشمن جنگید؟ نه در آن جا نیروی زیادی نیاز دارند. من هم امداد گر هستم و به مجروحان کمک می کنم؟
بعد از این که درباره ی فعالیت های خود در جبهه صحبت کرد، از او پرسیدم:
چرا موقع رفتن به جبهه، با ما خداحافظی نمی کنید؟
پدر جواب داد:
من دوست ندارم سر راهم کسی ناراحت باشد و گریه کند. شما هم باید وقتی من نیستم، در برابر مشکلات و گرفتاری ها زینب گونه استقامت نمایند. این جنگ هم که تمام می شود. اگر در برابر دشمن پیروز شویم، خاطراتش بسیار به یاد ماندنی تر از شکست است.
ساره ایوبی فرزند شهيد غلامرضا ايوبي
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان