پاسخ به:احساس مسؤليت
جمعه 25 مهر 1393 4:25 PM
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
بعد از مرحله اول عمليات « كربلاي پنج » جهت تجديد قوا به مقر « شهيد صادقي » كه دركنار رود كارون بوديم رفتيم بعد از چند ساعتي صداي « آقامهدي » را شنيدم كه مرا صدا مي زد. من سراسيمه از سنگر اجتماع فرماندهي گردان پابرهنه به بيرون آمدم و سريعاً به نزد او رفتم . دستور داد كه « سريع حاضر شويد برويم خط » گفتم : « آقامهدي حالا؟» منظور من اين بود كه تازه از خط برگشته و هنوز هيچ استراحتي نكرده ايم ... « آقامهدي » صبورانه و با لحني خاص در جوابم گفت : « حسيني بودن كه اين حرفها را ندارد ، سريع ، سوار ماشين شو كه برويم ... » « آقا مهدي » رفت و بلافاصله به سمت خط مقدم ، راهي شديم و به مقر تاكتيكي ل 17 ع رفتيم ، من داخل ماشين ماندم ؛ بعد از چند دقيقه اي برگشت و گفت كه « بايستي خودمان ، اول به خط برويم و آن را شناسايي كنيم و بعد از آن بچه هاي گردان را بياوريم. »چند لحظه اي گذشت و به همراه يكي از ديگر بچه ها كه در خط به ما ملحق شد به شناسايي منطقه رفتيم در راه ، گلوله خمپاره اي ما را زمينگير كرد وقتي بخود آمدم ، ديدم آن برادري كه همراه ما شده بود ، به لقاء الله پيوسته است و من و « آقامهدي » هم مجروح شده ايم.به هر سختي بود ، خود را به خط خودي رسانديم در بين راه ، « آقا مهدي » اصرار داشت كه مرا بر دوش گيرد و من امتناع مي كردم.بعدها از او پرسيدم كه « راز آن همه اصرار شما براي بدوش گرفتن من چه بود ؟ » او در حالي كه از دل آه عميقي كشيد ، گفت :« چون برادرم مفقود است ، نمي خواهم برادر ديگر را در خاك دشمن جاي بگذارم تا مفقود الاثر گردد. »
(عباس حاجيلو ، شهيد مهدي ناصري)
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست