0

احساس مسؤليت

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

پاسخ به:احساس مسؤليت
چهارشنبه 5 شهریور 1393  12:55 PM

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
قرار بود من با شهيد عليرضا ياسيني پرواز كنم . منتظرش بودم تا به گردان پروازي بيايد . در همين حال، از پنجره ريزش شديد باران را نگاه مي كردم ، كسي در حال دويدن به طرف ساختمان گردان بود . جلوتر كه آمد ، ديدم عليرضاست كه سر تا پا خيس شده بود . از در وارد شد، سلام كرد و لبخندي زد. سلامش را جواب دادم و گفتم : - حسابي خيس شدي. - باران تندي است ! گويي مي خواهد تمام آلودگي هاي زمين را بشويد. جلوتر آمد و در كنارم ايستاد ، در حالي كه او هم به بيرون نگاه مي كرد ، گفتم : - هوا خرابه ، فكر مي كني تو اين هوا بشه پرواز كرد؟ - چرا نشه ، ما بايد امروز ماموريتمان را انجام بديم . - درسته ، اما تو اين هوا؟! - آره ، تو همين هوا، آن كسي كه باران فرستاده و درِ رحمت را بر روي بندگانش گشوده ، محافظ ما نيز خواهد بود. هر چند با حرفهايش اطميناني خاص بر شك و دو دلي ام چيره شد ، اما خيلي نگران بودم و لحظه اي نگاهم را از پنجره بر نمي داشتم . چند دقيقه تا پرواز وقت داشتيم ، عليرضا روي صندلي در گوشه اي از اتاق نشسته بود و چاي مي نوشيد وبا صداي نسبتا بلند به من گفت : مسعود ! پنجره را رها كن ، بيا چايت سرد شد ، اين قدر نگران نباش !
نگاهم را از پنجره بر گرفتم و به طرفش آمدم . در كنارش نشستم و مشغول نوشيدن چاي شدم .هواپيما را به ابتداي باند برديم و آماده پرواز شديم . در آخرين لحظه خبر رسيد كه دو فروند از چهار فروند هواپيما قبل از بلند شدن اشكال فني پيدا كرده و از دسته پروازي حذف شده اند . حالا فقط دو فروند مانديم . من در اين پرواز كابين عقب هواپيماي شهيد ياسيني بودم . در ابتداي باند پرواز بوديم كه عليرضا گفت : - مسعود !آماده اي ؟ - بله ، من حاضرم . غرش هواپيماهاي ما كه گويي بر غرش ابرهاي خشمگين پيشي گرفته بود ، سكوت صبحگاهي را در هم شكستند و در دل آسمان غوطه ور شدند.
(سرهنگ خلبان مسعود اقدام ، شهيد عليرضا يا سيني )

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

تشکرات از این پست
ghkharazi mehdi0014 rasekhoon_m omiddeymi1368
دسترسی سریع به انجمن ها