«زورو» بازي در جبهه!
پنج شنبه 25 آذر 1389 2:11 PM
جثه ريزي داشت. مثل همه بسيجيها خوش سيما بود و خوش مَشرَب. فقطيك كمي بيشتر از بقيه شوخي ميكرد. نه اينكه مايه تمسخر ديگران شود، كهاصلاً اين حرفها توي جبهه معنا نداشت. سعي ميكرد دل مؤمنان خدا را شادكند. آن هم در جبهه و جنگ.
جثه ريزي داشت. مثل همه بسيجيها خوش سيما بود و خوش مَشرَب. فقطيك كمي بيشتر از بقيه شوخي ميكرد. نه اينكه مايه تمسخر ديگران شود، كهاصلاً اين حرفها توي جبهه معنا نداشت. سعي ميكرد دل مؤمنان خدا را شادكند. آن هم در جبهه و جنگ.
از روزي كه او آمد، اتفاقات عجيبي در اردوگاه تخريب افتاد. لباسهاينيروها كه خاكي بود و در كنار ساكهايشان قرار داشت، شبانه شسته ميشد وصبح روي طناب وسط اردوگاه خشك شده بود. ظرف غذاي بچهها هر دوسه تا دسته، نيمههاي شب خود به خود شسته ميشد. هر پوتيني كه شببيرون از چادر ميماند، صبح واكس خورده و برّاق جلوي چادر قرار داشت...
او كه از همه كوچكتر و شوختر بود، وقتي اين اتفاقات جالب را ميديد،ميخنديد و ميگفت:
ـ بابا اين كيه كه شبها زورو بازي در ميآره و لباس بچهها و ظرف غذا راميشوره؟
و گاهي ميگفت: «آقاي زورو، لطف كنه و امشب لباسهاي منم بشوره وپوتينهامرو هم واكس بزنه.»
بعد از عمليات، وقتي «علي قزلباش» شهيد شد، يكي از بچهها با گريهگفت:
ـ بچهها يادتونه چقدر قزلباش زوروي گردان رو مسخره ميكرد... زوروخودش بود و به من قسم داده بود كه به كسي نگم.
شهید علی قزلباش