0

به خاطر یک مجروح

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

به خاطر یک مجروح
پنج شنبه 25 آذر 1389  1:53 PM

عملیات فتح المبین از جمله عملیات‌هایی بود که همه حرکتها برای خدا بود. تمام ابزارهایی که به کار می رفت در راه خدا بود. در آن عملیات به نظر من تمام ملت ایران حضور و نقش فعال داشتند و در نهایت خیلی از آنان که آماده عروج بودند در همین عملیات به خدا رسیدند . از افتخارات ما دراین عملیات این بود که تجهیزات و ادوات پروازی ما در اختیار کلیه رزمندگان بود.
در آن ایام ما در اهواز مستقر و سراپا منتظر بودیم که هر مأموریتی را انجام بدهیم. هنوز آغاز صبح بود و آفتاب تمامی چتر نور خود را بر روی زمین نگسترانده بود که آخرین بازدیدهای پیش از پرواز را انجام داده و خدا  خدا می کردیم  دستور عملیاتی برای ما صادر شود.
سرانجام دفتر عملیات مستقر در فرودگاه ما را احضار و دستور داد به منطقه رقابیه اعزام و تعدادی از مجروحین را در اهواز تخلیه نماییم.
با توجه به آمادگی قبلی، لحظاتی بعد هلی‌کوپتر شنوک آسمان اهواز را شکافت و پس از عبور از هفت تپه وارد منطقه رقابیه شد.
وقتی از هلی‌کوپتر پیاده شدیم ساختمان متروکه ای را به ما نشان دادند و اظهار داشتند آنجا بیمارستان است. با عجله وارد ساختمان شده و با دیدن اولین پرسنل سفید پوش بهداری به شوخی گفتم:
-    نکند خودمان باید بیاییم و مجروحین را داخل هلی‌کوپتر ببریم؟
-    نه مجروح زیاد نیست .باید منتظر بشویم تا تعداد مجروحین زیاد بشود که ارزش پرواز با هلی‌کوپتر به این بزرگی را داشته باشد.
-    نگاهی به پوتین و شلوار نظامی او که از زیر لباس سفید بهداری بیرون زده بود انداختم و داخل اتاقی که از آن صدای گفت و گو می آمد شدم. قبل از همه جوان رعنا و بلند قدی که روی برا نکارد دراز کشیده بود توجهم را جلب کرد. گردن او خون آلود بود و در همان نگاه اول مشخص بود که او از ناحیه گلو تیر خورده است .چند تن از پزشکان جوان هم دور او را گرفته بودن و گویا با دستگاهی خون را از داخل ریه او خارج می کردند.
-    خود را به یکی از پزشکان معرفی کردم و اظهار داشتم اگر کمکی لازم است انجام بدهم. دکتر نگاهی به من کرد و پرسید:
-    - شما به خاطر یک مجروح به اهواز می پرید؟!
-    - دکتر! جان یک مجروح و صد مجروح ندارد، اگر نیاز است این مجروح به اهواز تخلیه شود پس معطل چی هستید؟
-    دکتر که گویی از صحبت‌هایم احساس آرامش کرده بود ، گفت:
-     این سرباز باید هر چه زودتر به اهواز برسد، شما تا چند دقیقه می توانید به اهواز برسید؟
-     معمولا پرواز ما از اینجا تا اهواز 18 تا 20 دقیقه طول می کشد.
-    آن  وقت احتمال زنده ماندنش کم است.
-    چطور؟
-    اگر ما او را ده دقیقه به اهواز برسانیم، می توانیم به زنده ماندنش امیدوار باشیم.
من تأملی کردم و گفتم:
-    18 دقیقه در صورتی است که ناوبری برویم ولی اگر...
-    اگر چی؟
-     اگر ما میان بر بزنیم و از کنار نیروهای عراقی برویم حدود ده دقیقه طول می کشد.
-    آیا ارزش این رسیک را دارد؟
-     شما همه تجهیزات تخلیه خون و کیسه های خون را به هلی‌کوپتر منتقل کنید بقیه اش با من.
لحظاتی بعد صدای غرش هلی‌کوپتر سکوت منطقه رقابیه را در هم شکست و ما با سرعت تمام به طرف اهواز به پرواز در آمدیم . هنوز 8 دقیقه نگذشته بود که در مقابل بیمارستان ( هتل آستوریا ) فرود آمدیم و تیم های کمکی که از قبل آماده شده بودند به کمک این سرباز رعنا و بلند قامت اسلام آمده و او را به داخل بردند.
برای لحظاتی از داخل هلی‌کوپتر پایین آمده و به سراغ دکتر همراه رفتم. او در حالی که اشک شوق در چشمانش موج می‌زد جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت : از بابت همه چیز متشکرم.

"سرهنگ خلبان رضا پیران نژاد "

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها